| تبلیغات | X | |
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
دشت هایی چه فراخ
کو هایی چه بلند
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید...پی نوری...ریگی...لبخندی...
پای نی زاری ماندم
باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
لب آبی
گیوه هارا کندم و پاها در آب
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است
ظهر تابستان است
مهربانی هست...سیب هست...ایمان هست...
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دور ها آوایی است که مرا می خواند.
اثر زیبا و ماندگار از«استاد سهراب سپهری»