| تبلیغات | X | |
دلـتـنـگـی...؟ حـاضـر √
تـنـهـایـی...؟ حـاضـر √
غـــم...؟ حـاضـر √
جــدایـی...؟ حـاضـر √
عــشـــق...؟
بـلـنـدتـر مـیـخـونـم، عـــشـــق...؟ غـایـــــــب ×
بـاز هـم نـیـامـده..؟
غــیــبـتـش خـیـلـی وقـتـه از حـدِ مـجـاز گـذشـتـه..
مـیـلـیـاردهـا ضـربـدر کـنـارِ اسـمِ زیـبـاش خـورده .. امـــّــا..
امــــّـــا ... نـمـیـشـه اِخــــراجــش کــــرد
لایـــــــک= دلـتـنـگـم.. مـثـلِ مـاه کـه بـدونِ نـیـمـه اش هـر شـب
لاغـرتـر مـیشـود...
لایــــــک=صــــفــــــر
زیباترین غروب: غروب عاشقان
زیباترین سنگ: دل یار
زیباترین مایع: اشک
زیباترین ناله: آه
زیباترین دف: قلب تو
زیباترین کلام :دوستت دارم
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
گفت یارب از چه خارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجنونم،تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو،من نیستم
گفت : ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
خدایا کفر نمی گویم….
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم !
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب ، آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا !
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
«دکتر علی شریعتی»
*****اندر احوالات دنیا*****
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای گفت:یا آب است...یا خاک است...یا ویرانه ای!
گفتمش:احوال عمرم را بگو این عمر چیست؟
گفت:یا برق است...یا باد است...یا افسانه ای!
گفتمش:اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت:یا مستند...یا خوابند...یا دیوانه ای!
گفتمش:احوال عمرم را پس از مردن بگو.
گفت:یا باغ است...یا نار است...یا ویرانه ای
خانه دوست اینجاست
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه ی دوست کجاست؟
اثری ماندگار از فریدون مشیری
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
دشت هایی چه فراخ
کو هایی چه بلند
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید...پی نوری...ریگی...لبخندی...
پای نی زاری ماندم
باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
لب آبی
گیوه هارا کندم و پاها در آب
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است
ظهر تابستان است
مهربانی هست...سیب هست...ایمان هست...
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دور ها آوایی است که مرا می خواند.
اثر زیبا و ماندگار از«استاد سهراب سپهری»